|
شاخ ادب پارسی!
|
حالیا دوران فطرت به سر آمده آفتاب وصال از پس کوه فراق به در آمده تا بزم شاخان جان بخشد. چندی نبودیم و نبودیم از آن رو که روح القدس شاخان و شاخ روح القدسان روی از ما بر تافته بود و ذوق از دیارمان رخت بر بسته و اینک نیز باز نیامده لیک آمده ایم تا به دعا بنشینیم و دست به آسمان گیریم تا از راه آید. و این کار بدین شیوه کنیم که خلاصه ای از آنچه در پیام ها گذشت از سر "ری ویو" در برابر دیده ی همگان گذاریم باشد که مقبول تبع آن روح بلند افتد و این تبع از بند رهاند.
در ذیل پست اول دی ماه هشتاد و شش
پس از آنکه روح به جمیع شاخان چون بی وفایی کردند لقب کس کش عنایت فرمود احمد این چنین بر شاخ نامه در آمد که:
برینم کنون توی وبلاگتان
ببرم ز بن کیر و هم خایه تان
که گستاخی اکنون گذشتی ز حد
مرا کیر افتاده در جذر و مد
مرا گوز اکنون به حدی رسید
که خواهد بریدت نفس ای پلید
بدین فحش و کس شعر ها گفتنت
ببینم فرو رفته در گه تنت
دریغا که بر عاشقان کیر زد
ببین "روح" از رو و از زیر زد
مرا نیست با هیچ کس دشمنی
بپاشم بر جملگیتان منی
کنون این تو و این چو کیرم نظر
بیا مشتری شو ببر و ببر!
همراه با احترامات کامله
!
و روح که نیک بر هدف زده بود گفت:
چه شد ناگهان باز کردی زبان
بکردی تو تبعت به شعری عیان
موثر بیفتاد آن لفظ تیز؟
به میدان شدی بهر از کون ستیز؟
بیا چون که کیرم تو را عاشق است
به دیدار او گم نکن پا و دست
شدم در عجب زان سر پر ز باد
که داده تو را صاحب عدل و داد
چو فرزند آدم نشین گوش کن
تو از شهد شاخ ادب نوش کن
ندارم به سر میل گرز و کمند
هماورد من در ادب چون کمند
کنون دوستانم به پا ایستید
بر شاخ_مردم شما کیستید؟
البته با احترامات فائقه!
و رضا نیز که عمری ست به سکوت و ادب در شهر شهره است این چنین در پی در آمد که:
تو نه آنی که توانی بر ما شاخ شوی
نه چنان خوب که بر ما سر بیلاخ شوی
شعر تو کیر منم نیست به آهنگ و به نظم
مانده راهی به درازا که چو ما باخ شوی
البته با دو صد عرض ارادت
روح:
به در رفت رستم ز کاخ و ز شهر
گذر کرد از کوه و از دشت و نهر
چو شب دیده گان پر ز نیرنگ کرد
سیاهی جهان را بدآهنگ کرد
رسید او به جایی که انسان نبود
به غاری پس صخره ای وی غنود (شایدم قنود!)
ز سنگینی دیده ی مردمان
تهمتن به پنهان خزید از عیان
به دل هیچ بیمی نبودش ز تیغ
بترسید او از زبان رفیق
از این شد که در کنج عزلت خزید
تن فربه اش را به خلوت کشید
دمی در سکوتش به خود بنگریست
بدین تیره بختیش لختی گریست
به نجوا سرود از غم خود سرود
که این داغ ننگ از برای چه بود
روان از دو دیده سرشکش چو سیل
درخشید در اشک او صد سهیل
بجوشید ناگه درونش ز خشم
به سرخی گرایید اشکش به چشم
ز دل ناله بر زد که جِزّ جگر
بگیری تو EF شدم در به در!
به رویت کنم تف چو بینم تو را
الهی خوری بر زمین مرتضی
ز حلقت نمی آب خوش نا رود
به حق علی روز تو شب شود
که کردی تو این سان تهمتن به بند
نباشد غمت پورِ قربان، بخند
به بزم اندرت نیک دانم چه ایی
ز وصف دلیریت بس گفته ایی
که رستم ز من شد چنین و چنان
ز کردم بینداخت گرز و کمان
به جایش به دست او گرفته سبد
که فردا به دنبال پوشک رود
نهادی تو بر خود کنون نام، مرد؟
به مردی چنین خبط ننگین که کرد؟
چو این طفل تو آید از بطن من
کنم بی گمان قامتش در کفن
بیندازمش زیر سُم های رخش
که از نقش خونش شود عرصه فرش
به لب آه و نفرین دلش پر ز کین
به تاریک غارش نشسته غمین
که آمد به آنی ز جان درد مرگ
تپیدن گرفتی به تن طفل ننگ
دژم اژدهایی به بطنش گمان
سر و دُم بچرخاند او بی امان
تب مرگ سختش گریبان درید
لبان را به دندان به سختی گزید
عرق بر رخش هم چو رخ بر تنور
نبودی ره اژدها را عبور
به اندیشه او خواند در گاه درد
خطی زان بلرزد تن و جان مرد
مرا مرگ آید بدین کون تنگ
مُری بر تو نفرین از این داغ ننگ
مری :
چو خورشید تابنده پوشاند سر
به دستار شب، تا کند مه گذر
بیامد مری آن یل پیل تن
به دربار روحول که گوید سخن
فروکوفت چندی در آن سرای
نجنبید پیل نگهبان ز جای
غمین گشت EF از آن پیل نر
که می ننگرد سوی هر رهگذر
ندارد به دل باکی از دشمنان
نمی دارد او پاس روحول به جان
نباید و را زین خطا وا نهاد
به پشتش خزید و به خشمش بگاد
مر آن پیل بیچاره زد دست و پا
نکردش مری آنی از خود جدا
چو EF رها کرد آن ژنده پیل
روان گشته بود آب پاکش چو نیل
بدین گونه خشمش فرو تا نشاند
ز بازی گردون به حیرت بماند
چو نیکو نگه کرد رخسار پیل
روان گشت این بار اشک اش چو نیل
بگفتا خرد نزد EF کم است
ندانست کان پیلتن رستم است
«همی ریخت خون و همی کند موی»
ز کردار خود، سرخ و پر آب، روی
«که EF من ام که ام مماناد نام»
ببراد این آلت پست خام
همی پوزش آورد بر پور زال
همی مویه کرد و همی قیل و قال
بگفتاش رستم که ای پهلوان
بنگذار این راز گردد عیان
تو ای یل که گردد به گردت همای
به پیش ات تهمتن نجنبد ز جای
مرا اندر این مرز و این بوم و بر
بود آبرو، آبرویم مبر
ببوسید EF رخ پهلوان
نگهدارم ات گفت راز گران
ولی شب نماند همی پایدار
چو روز آیدت می شوی باردار
دگرباره رستم فرو ریخت اشک
از آن شام شوم و از آن بخت کشک
بگفتش مری دل غمین مر مدار
دوا خواهمت کرد این درد زار
چنان امشب ات کردم ای پیل نر
که فارغ شوی تا دو روز دگر
تو بسپار فرزند خود را به من
بیاموزمش دانش و رزم و فن
ننامم مر او را بر خود پسر
چنان گویمش که اش تو بودی پدر
نگویم ز رازی که در سینه بود
بگویم و را مام، تهمینه بود
بخندید رستم، دل اش شاد گشت
ز بند غم و غصه آزاد گشت
مری نیز رو سوی روحول نهاد
تهمتن به حال خودش وانهاد
چو روحول مری را بدان حال دید
بلرزید بر خویش و رنگش پرید
بگفتا تو ای تک یل نامور
که کیرت بود چون دو صد کیر خر
بدین گاه و این جای و این حال زار
چرایی تو ای EF نامدار؟
مری آسمان بافت بر ریسمان
بگفتا به وی شرح آن داستان
که "رستم چنین گفت و کرد آن چنان"
که سازد مگر راز خود را نهان
چنین گفت روحول که ای شیرمرد
«تنور تهمتن به رزم تو سرد»
نشاید که این راز هر جای گفت
تو را باید آن سر به دل بر نهفت
از این ماجرا سینه پر تاب کن
برو پور خود نام، سهراب کن
همی گفتگو بود در بینشان
که رخسار خورشید گشتی عیان
چو خورشید افکند از رخ نقاب
بیامد قرین ماه با آفتاب
بدادش خبر آن مه کامله
تهمتن به زودی شود حامله
روح:
شبی خفته بودم به تختم چو گل
بیامد به خوابم جوانی تپل
نگه کردمش نیک دیدم مُری ست
همن کس که سلطان شعر لُری ست
همان کس که دوران ندیده چو او
به لفظ دری ENDE کس شعر گو
بدو گفتم ای مُر چرا تو لبی؟
به خوابم چرایی تو نصفه شبی؟
نگاهی به من کرد و گفت ای دریغ
چه پرسی ز حالم رفیق شفیق
مرا زندگی گشته چون گُه کنون
بگاییده رستم مُری را ز کون
گرفته تهمتن ز من خواب و خور
بخوابیده بر پشت مُر یک شتر
بگویم که رستم چه خواهی ز من؟
بگو جان بچت تو لطفا سخن
بگوید که دارم ز مردی پیام
ز مردی ادیبی حکیمی تمام
که ای مُر برو پیش آن روح پاک
همان کو حکیمان به نزدش به خاک
نما التماسش مگوید سُخُن
که برکنده کاخ من از بیخ و بُن
بسی رنج بردم در آن سال سی
که باشم زبان آور پارسی
به راه ادب موی کردم سپید
دو چشمم به دوران چو او کس ندید
ندیدم در این راه مردی چو اوی
چو خورشید روح و چو مهتاب روی
به سن باشدی طفل دلبند من
چو فرزند فرزند فرزند من
و لیکن سلحشور میدان هموست
به سال جوانی یل پیر گوست
رهی را که رفتم به هفتاد و اند
به کمتر ز سی وی کشیده به بند
چنان بر زند گوی میدان نظم
که رستم دلیری کند گاه رزم
بگو تا قلم را کند در نیام
که تا کاخ من مانَدی بر دوام
بگو تا بسازد بنایی دگر
نه بر کاخ من بل به جایی دگر
پی افکندم از نظم کاخی قشنگ
شهی می زند بر قدش با کلنگ
کلام مُری چون بدین جا رسید
بدیدم که اشکی ز چشمش چکید
که ای روح یزدان گَهی محض رَب
به عشق اندرون باش و بزم و طرب
دو چندی برو سوی غفلت سفر
که افتد از این آسیا آب شَر
تو بیرون کش از شاهنامه کنون
شود بلکه رستم برون از جنون
که آسایش آید به خوابم دمی
بخوابم به شب لا اقل یک کمی
مری:
دریغا که عهد دلیران گذشت
بشد عهد خونخوارگان پلشت
گذشت آن که رستم، «یل ارجمند
به تیغ و به خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست»
مرام شهی ناگهان شد تباه
جم و خسرو و سام و کیکاو شاه
ببین تخت جمشید نیکو نهاد
بر آن اهرمن پای دشمن نهاد
به سرنیزه کردند ایران خفه
زنازادگان به سر ملحفه
کنون شاه این خاک، اهریمن است
که زخمی ز یزدانش اندر تن است
نه رستم نه سهراب و اسفندیار
نه حتی مری EF نامدار
ندارند دیگر توانی به دست
که با آن توان پشت دشمن شکست
ولیکن به فرمان آن روح پاک
به اندرز شیرین آن تابناک
پراکنده سازم همی تخم خویش
روح:
تو ای مرتضی شیرمرد دلیر
به طوفان چو کوه و به میدان چو شیر
ندیدست گیتی به سان تو مرد
تنور تهمتن به رزم تو سرد
منم روح یزدان بگویم تو را
نکاتی ز حکمت گشایم تو را
تو تخمت به دنیا پراکنده کن
زنان را ز آبت تو آکنده کن
چنین کن که ماند ز مردی نشان
ز خونت شود زنده رودی روان
دلیری شود میوه ی هر زمین
برافتد نشان غم و ظلم و کین
به پا خیز چون گر نشینی دمی
بگایند شیخان جهان را همی
ژن پست خود را به ما بر کنند
همه نسل انسان چو عنتر کنند
نژاد تو شاید بماند به جای
روح:
ای کافر عنود ریاکار دون سرشت
ننگ است بر تو روز و شب ای کارنامه زشت
حقا که بنده ای چو تو باید شود به نار
گوئی تو کس به جوانمردی از بهشت؟